طنز (22)
طنزی از عبید زاکانی:
فردی با سپری به میدان جنگ رفته بود. از قلعه ، سنگی بر سرش زدند و بشکستند. برنجید و گفت: « عجب بد مردمانی هستند ، سپری به این بزرگی را نمی بینند که سنگ بر سر می زنند. »
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۳ ساعت 9:29 توسط غلامعلی(امیر) صالحی
|